چه شبی بود
شب 18 آذر کیک پختم که بریم خونه مامان اینا برا مهراد جشن سه ماهگی بگیریم.

چه جشنی بود چشمتون روز بد نبینه. آقا مهراد از عصر شروع کرد به گریه اونم چه گریه ای. من و بابایی هر کاری کردیم نتونستیم ارومش کنیم. نه سشوار و نه صدای موتور ماشین چاره ساز نشد . اما بالاخره بابایی راه چاره پیدا کرد.

هود خونه مامان بزرگ کار ساز شد و ما مجبور شدیم روی اجاق گاز برای آقا مهراد لحاف و تشک پهن کنیم و مهراد و بزاریم رو اجاق گاز زیر هود تا خوابش ببره.


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


چه شبی بود
